سياستمدار

روزي یک سياستمداري به مردمي بر ميخورد كه در صف ايستاده و صورت گاوي را ميبوسنداو نيز در صف مي ايستد اما وقتي نوبت به او ميرسد به جاي سر، ماتحت گاو را ميبوسد!! از اون به بعد باقي منتظرين نيز با تقليد از او ماتحت گاو را ميبوسند.

از او ميپرسند چرا اين كار را كردي؛ در جواب ميگويد:

اينان پيشرفت كرده بودند و ممكن بود در آينده، ديگر گاو پرستي نكنند ولي اكنون تا دوباره به سر گاو برسند سالهاي زيادي طول ميكشد!!

                       

 

 

ملت تو ما شدیم کورش والا

خدایا مملکت ما را از دروغ و خشکسالی حفظ کن

نمیدونم چی بگم. با مسائلی که گریبان گیر مملکت شده حرفی نمیشه زد

کاش ماهم می تونستیم توی سرنوشت کشورمون دخالتی داشته باشیم

همه از وضعیت اقتصادی و گرونی می نالن اما وقتی خوب نگاه میکنی طرف حاضره بره پسته کیلیویی 50000 تومن بخره و صداش هم در نیاد. اگه واقعا ناراضی هستین و نمیتونین تحصن کنین یا معترض بشین، میتونین تحریم کنین که... بابا والا خود ما مردم مقصریم

اگه پراید شده 20 میلیون، خوشحال شدید ... مگه نه؟ چون پراید ٧ میلیونی شما شده ١٨ میلیون

بعدش مثل گرگ به جون هم میفتیم

این خصوصیات جوامع جهان سومیه

مردم فقط ناله میکنن ولی در عمل کامی بر نمی آد

تو مسائل سیاسی هم همینطور. این یکی به اون می پره و بگم بگم میکنه، بعدش همه خوشحال میشن و میگن ای والله همدیگرو ضایع کردن.

ولی نمیدونن هر کسی فکر مقام خودشه و فقط کشور داره داغون میشه

لازم نیست جنجال براه بیفته

میشه دست کسانی که توی بدبختی مردم و تورم دخالت دارن با تحریم کوتاه کرد

حالا ببین واسه شب عید چطوری آجین میخریم

بعدش هم با خنده این پیامک رو واسه هم میخونیم:

پراید رسید به زانتیا   مهدی بیا مهدی بیا

دماوند غربی سرد

عجیب بود. امسال وقتی برنامه ریزی کردیم واسه قله دماوند، نیمه شهریور بود. هوا صاف بود و وزش باد هم معمولی. نمیدونم چی شد که اینقده سرد شد. این دومین باری بود که صعود تابستانه دماوندم خیلی سرد بود. اما تفاوتش با دفعه اول این بود که هوا کاملا صاف بود. سال 1379 وقتی از جبهه جنوبی صعود میکردیم، نزدیک آبشار یخی باد پیچید و بعدش هوا داغون شد. قدرت دیدن و حرکت کردن نداشتیم. بوران به سر و صورت میزد. تپه گوگردی رو داشتیم رد میکردیم. اما برودت هوا اجازه عبور نمیداد. برگشتیم. امسال سرمای بدی داشتیم. بدون برف و بوران! در هر صورت قله صعود شد و هر شش نفر صعود کردیم.

نتیجه اخلاقی: دماوند رفتی حتمن وسایلت کامل باشه حتا اگه سایتها هوا رو خوب پیش بینی کنن

 

طبیعت ایلام

تقریباً سه ماهه که میخوام درباره سفرم به استان ایلام بنویسم. تازه یه وقتی واسه خودم کنار گذاشتم تا مطالب مربوطه رو وارد کنم.

اگر تصمیم به گردشگری دارید میتونید ایلام رو بعنوان یکی از گزینه ها انتخاب کنین.

بسیار طبیعت جالبی داره.

نوروز امسال بهمراه دوستای خوبم بابک مولایی و میثم الماسی بهمراه خانواده از استان ایلام دیدن کردیم

از مهمترین مناطق اونجا میشه به موارد زیر اشاره کرد:

تنگه رازیانه - آبشار ماهوته - طاق شیرین و فرهاد - آتشکده و تنگه بهرام چوبین - شهر باستانی سیمره - دریاچه دوقلوی سیاه گاو - دریاچه سد ایلام و ...

دماوند امسال - غربی به جنوبی

دوهفته پیش، با یک تیم چهار نفری برای سنجش آمادگی و انجام پیش برنامه دماوند امسال به خط الراس " دوبرار" رفته و موفق به صعود قله " پروانه "، از قلل چهار هزار متری شدیم.

برنامه خوب و تکمیلی بود. با کوله سبک راس ساعت 6 صبح، از جوار روستای دشت مزار واقع در شمال شهر دماوند حرکت کردیم و از دامنه جنوبی خط الراس دوبرار صعود نمودیم. ساعت 13 روی قله پروانه از قلل میانی منطقه دوبرار بودیم. سرعت تیم خوب بود. اما در برگشت، جلو دار مسیر خوبی را انتخاب نکرد و تقریبا از یک مسیر دست به سنگ ریزشی فرود کردیم که خوشبختانه تیم دچار حادثه نشد.

اعضای تیم: امیر شیخی- عباس شیخی- داود تقی خانی - مصطفی اعلایی حیدری

تقریبا آماده بودیم تا برنامه دماوند امسال را اجرا کنیم. به خصوص با پیش برنامه " شاه البرز " بیشتر اطمینان داشتم تا صعود راحتی را روبرو داشته باشم.

صبح روز چهارشنبه 5 مرداد 1390 ساعت 9،  با همکاری یکی از پرسنل جهاد کشاورزی شهرستان دماوند - آقای طهماسبی- توسط یکدستگاه نیسان پیکاپ به ابتدای مسیر غربی رسیدیم.

وضعیت هوا پیش از پناهگاه خوب بود اما روی قله و از ارتفاع 4800 به بالا، ابرهای سرگردان دور قله چرخش داشتند. ساعت 11 به پناهگاه سیمرغ رسیدیم. پس از یک استراحت نیم ساعته با کوله به سمت قله حرکت کردیم. تصمیم گرفتیم تا جایی که می توانیم به قله نزدیک شویم. به خاطر وضعیت تنفسی یکی از دوستان مجبور شدیم تا در ارتفاع 5000 شب مانی کنیم.

حوالی ساعت 5:30 بعدازظهر کمپ زدیم و شب بیواک کردیم. 

هوا سرد بود و اغلی همنوردان نتوانستند خواب خوبی داشته باشند. برخی نیز حالت تهوع داشتند. اما خوشبختانه آسمان صاف بود و ستاره ها پیدا... صبح حدود ساعت 5 حرکت را آغاز کردیم.

اما یک ساعت پس از صعود، باد شدید، مجال تحرک به ما نمی داد. سرعت باد حدود 70 کیلومتر بود و تقریبا همه ما را جابجا میکرد و امکان سقوط وجود داشت. به ناچار از گرده ها فاصله گرفتیم  و مسیر حرکت را به سمت چپ تغییر دادیم. اما باد تا روی قله ما را همراهی کرد.

ساعت 8 صبح به قله رسیدیم. اما نشد که دهانه را دور بزنیم.... افراد صعودکننده نیز همگی سمت قسمت سنگی قله پناه گرفته بودند و برخی نیز در حال عکاسی ....

بعداز نیم ساعت توقف از مسیر جنوبی به سمت پایین سرازیر شدیم و تیم توانست با موفقیت صعود را انجام دهد.

در همین جا این صعود را به اعضای تیم تبریک میگویم

نفرات: امیرشیخی- عباس شیخی- داود تقی خانی- حسن قزوینی- رضا محمدی - مصطفی اعلایی

شاه البرز

 

عجب. بالاخره پا به کوه گذاشتم. بعد از چندین ماه. با همنوردانی از جنس خود من.

صعود شاه البرز را پیش رو داشتم. صعودی سرشار از هیجان. هیجانی که هربار در هر صعود مرا در بر میگیرد. بازهم دامنه های البرز زیبا به سویم آغوش گشود و من چه مشتاق گام نهادم به راه.

شب را در راهدارخانه شهر طالقان گذراندیم. بچه های گروه همه آماده بودند. مثل همیشه.

بابک مولایی، جمشید محمدی، صادق صدر، حسین ساعدی، امیر فراهانی، سمیه نظری و حقیر مصطفی اعلایی اعضای تشکیل دهنده تیم بودیم.

صبح روز پنجشنبه ۲۶ خرداد پا به مسیر نهادیم. مسیر از پشت ده حسن جون شروع میشد.

مسیر طولانی بود. ساعت ۶ حرکت کردیم و حدود ساعت ۱۲ ظهر به کمپ میان او (میان آب) رسیدیم. بیشتر مسیر به آب دسترسی داشتیم و بوته های ریواس بدجور چشم نواز بودند.

از میان او به بعد، شیب مسیر بیشتر شد.

ساعت ۵/۵ عصر به قله رسیدم. بابک جلو بود و من با فاصله حدود یک ساعت به قله رسیدم. سایر اعضا هم پشت سر ما در حرکت بودند. در راه برگشت و در یال آخر، همنوردان را دیدم.

بالای قله چشم انداز زیبایی داشت و پر از انرژی بود. از دو دست دماوند و خلنو و آزادکوه پیدا بود.

روبرو علم کوه خودنمایی میکرد و در ادامه درفک و سماموس و ... .

صعود خوبی داشتیم . شب را در دشت " میان او "  بیواک کردیم. شام مهتابی و زیبا.

جای دوستان بسیار خالی بود. 

شهریور امسال - دماوند شمالی بودم

رودافشان، تجربه در تاریکی محض، مثل حال و روز وطن

 

دوباره برای راهنمایی تیم انجمن کوهنوردی دانشگاه تهران راهی غار رودافشان شدم. جمعه

در تمام طول مسیر در این فکر بودم که تجربه سکوت و تاریکی محض را در انتهای مسیر به همنوردان منتقل کنم و تماشاگر حس و حالشان باشم.

تجربه راهپیمایی در تاریکی، در سکوت! به یاد روزگار وطن افتادم که همین تجربه را پیش رو داشته.

ابهام و بازهم ابهام و همچنان در فکر یافتن یک روزنه نور و نوا.

در دل تاریکی و در مسیر نمور غار جایگاهی است. تالاری به نام " آناهیتا " ، الهه آب.

دلم میخواست ساعت ها آنجا بنشینم و به صدای قطرات آب در آن دهلیز تنگ گوش کنم و به تماشا بنشینم رگه های حیات را در دل تاریکی.

اما چه سکوتی و چه تفکری! که حضور بی تجربه گانی در مسیر و ایجاد صداهای مختلف، مجالی برای تفکر و تعمق باقی نمی گذاشت و حضور عده ای سطحی نگر در جامعه میتواند سدی باشد در برابر هرگونه پیمایش ذهن.

به امید آبادانی دوباره ایران زمین.

مصطفی اعلایی حیدری 

تو خود حدیث مفصل بخوان...

 

دموکراسي مي گويد : رفيق، حرفت را خودت بزن، نانت را من مي خورم

مارکسيسم مي گويد : رفيق، نانت را خودت بخور، حرفت را من مي زنم

فاشيسم مي گويد : رفيق، نانت را من مي خورم، حرفت را هم من مي زنم و تو فقط براي من کف بزن

اسلام حقيقي مي گويد : نانت را خودت بخور، حرفت را هم خودت بزن و من فقط براي اينم که تو به اين حق برسی

اسلام دروغين مي گويد : تو نانت را بياور به ما بده و ما قسمتي از آن را جلوي تو مي اندازيم، و حرف بزن، امّا آن حرفي را که ما مي گوييم.

دکتر شریعتی

 

سروده ای از خودم

 

 فتح

در زمستان فراگیر تغزل که سر هر کوهی

صخره رخوت وسستی متبلور شده است،

لحظه ای بی احساس!

از کنار رد پاکوب پریشانی من در گذر است،

و در اندیشه یک فتح،

              پر از انگیزه،

                              همچنان در سفر است.

و در این دامنه سبز سفید کاغذ

به زمین خوردن و سر خوردن هر بار قلم می خندد.

واژه هایم همگی از گذر سرد زمان یخ زده اند.

کوله خیس سرودن به زمین می نهم این بار

                                                            به ناچار !

و علم میکنم از بهر هوا ، چادر صبر.

ابرها حلقه زده گرد سراشیبی بهت.

شیب ها نا پیداست.

ردپا گم شده در پوشش بی وسعت برف.

لحظه بی احساس، ذره ای بالاتر

زیر دیواره مملو ز پیام غربت، حس تهوع دارد.

دسته ای از آن اوج

آن طرف تر از دور، رو به ما می آید.

در میان فوران مه سنگین غروب

بانگ می آید که " سلام"

و جلو دار گروه، خبری میدهد از وضع کلام.

و به من می گوید:

                          " گرده ها هم همگی با قدمش سرشاخند"

و صدایی از عقب دسته ما می آید:

                           " بچه ها، سرقدم آهسته کنید،

                                                          واژه ها در راهند."

سروده ای از مصطفی اعلایی حیدری