![]() |
![]() |
|
|
نمیدونم تا حالا طعم تلخ تنهایی رو چشیدی یا نه؟ نه اون تنهایی که همه ازش میگن و شاعرا تو شعراشون... نه ... تنهایی یعنی اینکه همه دور و برت هستن، میدونن کجایی، میدونن چیکار میکنی، حال و روزت رو بارها براشون گفتی، اما هیچوقت واسه یه صحبت معمولی هم نمیتونی پیداشون کنی. دارن نگات میکنن، می بینن داری آب میشی، اما مثل عکسای تو قاب یه طرف دیگه رو نگا میکنن. آدما تو زندگی شون با خیلیها آشنا مشن، با خیلی هاشون رفاقت میکنن، دوستی هاشون دوام پیدامیکنه، بعضیا هم کمرنگ میشه و از دل برود هرآنکه از دیده رود. توی این همه دوست رفیقی که فکر میکنی واسه خودت جمع کردی و خیلی وقتا باهاشون هرهر و کرکر داشتی و هم خوابگاهی بودی و بچه محل و همکلاسی و همکار و همسایه و ... زمانی که بدجوری سردرگم شدی، میتونی تست کنی ببینی کنارت هستن یا نه. اگه یه سال هم ازت بی خبر باشن چه بازخوری داره. دوستی ها مثل اجسامی هستند که توی یه خونه قدیمی چیده شدن. اگه هر چند وقت یه بار نری و جلاشون ندی، غبار میگرن و کمرنگ میشن و آخرشم می پوسن و یادت میره که یه روزی وسایلی اونجا داشتی. دردناک اینجاس که آدم دوستیاشو جلا میده، هرچند وقت، به فکر دوستاش می افته، اما دوست و فامیل و آشنا و ... بعضی وقتا با خودم فکر میکنم که کاشکی یه داداش داشتم. آخه شنیدم داداشا هرجا که باشن و هرچقدر هم دیر همدیگرو ببینن، اما وقتی کارشون گیر کنه به داد هم میرسن. برادرانه و بی منت. هیچی نه، یه احوالی از هم می پرسن و دلاشون واسه هم تنگ میشه یا پای صحبت هم می شینن. آدم اگه همدرد و همراز نداشته باشه، روزگار براش زهر مار میشه. یه جورایی به پوچی میرسه و احساس میکنه که داره دور باطل میزنه. یه فکرای بد میاد جلو چشم آدم. باخودم میگم، الان که هنوز روپا هستم و جوونم و حس و حال دارم و میتونم یه جایی کاری رو پیش ببرم و مشکلی رو حل کنم، تو گرفتاریام اینهمه تنهام؛ وای به حال روزی که پیر شم !!! توی این یه سال و نیم وضعیتم یه کمی درام شد، خیلی ها رو تونستم در قالب یه پژوهش میدانی محک بزنم. از نزدیک ترین نزدیک ترین ها تا اونایی که خیلی وقتا تو خوشی باهاشون بودم ، تو ناخوشی هاشون باهاشون بودم ... اما آزار دهنده تر اینه که بعضیا زخم زبون هم میزنن. متک بارت میکنن و در عین حال که تو فکر میکردی عین داداشت میتونستن باشن برات یا مثل یه همدرد و همراز...! الان فقط یه نفر پیشمه که اونو هم نمی بینمش. خیلی جاها پارتی ام میشه تا کارمو راه بندازن. یه وقتایی باهاش قهر میکنم، اما فراموشش نکردم، هنوز. بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم باشد که نباشیم و بدانند که بودیم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1390/07/14ساعت 0:9 توسط مصطفی اعلایی حیدری |
|
|
دوهفته پیش، با یک تیم چهار نفری برای سنجش آمادگی و انجام پیش برنامه دماوند امسال به خط الراس " دوبرار" رفته و موفق به صعود قله " پروانه "، از قلل چهار هزار متری شدیم.
برنامه خوب و تکمیلی بود. با کوله سبک راس ساعت 6 صبح، از جوار روستای دشت مزار واقع در شمال شهر دماوند حرکت کردیم و از دامنه جنوبی خط الراس دوبرار صعود نمودیم. ساعت 13 روی قله پروانه از قلل میانی منطقه دوبرار بودیم. سرعت تیم خوب بود. اما در برگشت، جلو دار مسیر خوبی را انتخاب نکرد و تقریبا از یک مسیر دست به سنگ ریزشی فرود کردیم که خوشبختانه تیم دچار حادثه نشد. اعضای تیم: امیر شیخی- عباس شیخی- داود تقی خانی - مصطفی اعلایی حیدری تقریبا آماده بودیم تا برنامه دماوند امسال را اجرا کنیم. به خصوص با پیش برنامه " شاه البرز " بیشتر اطمینان داشتم تا صعود راحتی را روبرو داشته باشم. صبح روز چهارشنبه 5 مرداد 1390 ساعت 9، با همکاری یکی از پرسنل جهاد کشاورزی شهرستان دماوند - آقای طهماسبی- توسط یکدستگاه نیسان پیکاپ به ابتدای مسیر غربی رسیدیم. وضعیت هوا پیش از پناهگاه خوب بود اما روی قله و از ارتفاع 4800 به بالا، ابرهای سرگردان دور قله چرخش داشتند. ساعت 11 به پناهگاه سیمرغ رسیدیم. پس از یک استراحت نیم ساعته با کوله به سمت قله حرکت کردیم. تصمیم گرفتیم تا جایی که می توانیم به قله نزدیک شویم. به خاطر وضعیت تنفسی یکی از دوستان مجبور شدیم تا در ارتفاع 5000 شب مانی کنیم. حوالی ساعت 5:30 بعدازظهر کمپ زدیم و شب بیواک کردیم. هوا سرد بود و اغلی همنوردان نتوانستند خواب خوبی داشته باشند. برخی نیز حالت تهوع داشتند. اما خوشبختانه آسمان صاف بود و ستاره ها پیدا... صبح حدود ساعت 5 حرکت را آغاز کردیم. اما یک ساعت پس از صعود، باد شدید، مجال تحرک به ما نمی داد. سرعت باد حدود 70 کیلومتر بود و تقریبا همه ما را جابجا میکرد و امکان سقوط وجود داشت. به ناچار از گرده ها فاصله گرفتیم و مسیر حرکت را به سمت چپ تغییر دادیم. اما باد تا روی قله ما را همراهی کرد. ساعت 8 صبح به قله رسیدیم. اما نشد که دهانه را دور بزنیم.... افراد صعودکننده نیز همگی سمت قسمت سنگی قله پناه گرفته بودند و برخی نیز در حال عکاسی .... بعداز نیم ساعت توقف از مسیر جنوبی به سمت پایین سرازیر شدیم و تیم توانست با موفقیت صعود را انجام دهد. در همین جا این صعود را به اعضای تیم تبریک میگویم نفرات: امیرشیخی- عباس شیخی- داود تقی خانی- حسن قزوینی- رضا محمدی - مصطفی اعلایی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1390/05/10ساعت 21:5 توسط مصطفی اعلایی حیدری |
|
|
عجب. بالاخره پا به کوه گذاشتم. بعد از چندین ماه. با همنوردانی از جنس خود من. صعود شاه البرز را پیش رو داشتم. صعودی سرشار از هیجان. هیجانی که هربار در هر صعود مرا در بر میگیرد. بازهم دامنه های البرز زیبا به سویم آغوش گشود و من چه مشتاق گام نهادم به راه. شب را در راهدارخانه شهر طالقان گذراندیم. بچه های گروه همه آماده بودند. مثل همیشه. بابک مولایی، جمشید محمدی، صادق صدر، حسین ساعدی، امیر فراهانی، سمیه نظری و حقیر مصطفی اعلایی اعضای تشکیل دهنده تیم بودیم. صبح روز پنجشنبه ۲۶ خرداد پا به مسیر نهادیم. مسیر از پشت ده حسن جون شروع میشد. مسیر طولانی بود. ساعت ۶ حرکت کردیم و حدود ساعت ۱۲ ظهر به کمپ میان او (میان آب) رسیدیم. بیشتر مسیر به آب دسترسی داشتیم و بوته های ریواس بدجور چشم نواز بودند. از میان او به بعد، شیب مسیر بیشتر شد. ساعت ۵/۵ عصر به قله رسیدم. بابک جلو بود و من با فاصله حدود یک ساعت به قله رسیدم. سایر اعضا هم پشت سر ما در حرکت بودند. در راه برگشت و در یال آخر، همنوردان را دیدم. بالای قله چشم انداز زیبایی داشت و پر از انرژی بود. از دو دست دماوند و خلنو و آزادکوه پیدا بود. روبرو علم کوه خودنمایی میکرد و در ادامه درفک و سماموس و ... . صعود خوبی داشتیم . شب را در دشت " میان او " بیواک کردیم. شام مهتابی و زیبا. جای دوستان بسیار خالی بود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1390/04/12ساعت 0:55 توسط مصطفی اعلایی حیدری |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1389/08/10ساعت 23:38 توسط مصطفی اعلایی حیدری |
|
دوباره برای راهنمایی تیم انجمن کوهنوردی دانشگاه تهران راهی غار رودافشان شدم. جمعه در تمام طول مسیر در این فکر بودم که تجربه سکوت و تاریکی محض را در انتهای مسیر به همنوردان منتقل کنم و تماشاگر حس و حالشان باشم. تجربه راهپیمایی در تاریکی، در سکوت! به یاد روزگار وطن افتادم که همین تجربه را پیش رو داشته. ابهام و بازهم ابهام و همچنان در فکر یافتن یک روزنه نور و نوا. در دل تاریکی و در مسیر نمور غار جایگاهی است. تالاری به نام " آناهیتا " ، الهه آب. دلم میخواست ساعت ها آنجا بنشینم و به صدای قطرات آب در آن دهلیز تنگ گوش کنم و به تماشا بنشینم رگه های حیات را در دل تاریکی. اما چه سکوتی و چه تفکری! که حضور بی تجربه گانی در مسیر و ایجاد صداهای مختلف، مجالی برای تفکر و تعمق باقی نمی گذاشت و حضور عده ای سطحی نگر در جامعه میتواند سدی باشد در برابر هرگونه پیمایش ذهن. به امید آبادانی دوباره ایران زمین. مصطفی اعلایی حیدری |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1389/02/06ساعت 15:17 توسط مصطفی اعلایی حیدری |
|
|
دموکراسي مي گويد : رفيق، حرفت را خودت بزن، نانت را من مي خورم مارکسيسم مي گويد : رفيق، نانت را خودت بخور، حرفت را من مي زنم فاشيسم مي گويد : رفيق، نانت را من مي خورم، حرفت را هم من مي زنم و تو فقط براي من کف بزن اسلام حقيقي مي گويد : نانت را خودت بخور، حرفت را هم خودت بزن و من فقط براي اينم که تو به اين حق برسی اسلام دروغين مي گويد : تو نانت را بياور به ما بده و ما قسمتي از آن را جلوي تو مي اندازيم، و حرف بزن، امّا آن حرفي را که ما مي گوييم. دکتر شریعتی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1389/01/23ساعت 8:37 توسط مصطفی اعلایی حیدری |
|
|
فتح در زمستان فراگیر تغزل که سر هر کوهی صخره رخوت وسستی متبلور شده است، لحظه ای بی احساس! از کنار رد پاکوب پریشانی من در گذر است، و در اندیشه یک فتح، پر از انگیزه، همچنان در سفر است. و در این دامنه سبز سفید کاغذ به زمین خوردن و سر خوردن هر بار قلم می خندد. واژه هایم همگی از گذر سرد زمان یخ زده اند. کوله خیس سرودن به زمین می نهم این بار به ناچار ! و علم میکنم از بهر هوا ، چادر صبر. ابرها حلقه زده گرد سراشیبی بهت. شیب ها نا پیداست. ردپا گم شده در پوشش بی وسعت برف. لحظه بی احساس، ذره ای بالاتر زیر دیواره مملو ز پیام غربت، حس تهوع دارد. دسته ای از آن اوج آن طرف تر از دور، رو به ما می آید. در میان فوران مه سنگین غروب بانگ می آید که " سلام" و جلو دار گروه، خبری میدهد از وضع کلام. و به من می گوید: " گرده ها هم همگی با قدمش سرشاخند" و صدایی از عقب دسته ما می آید: " بچه ها، سرقدم آهسته کنید، واژه ها در راهند." سروده ای از مصطفی اعلایی حیدری
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/12/23ساعت 13:45 توسط مصطفی اعلایی حیدری |
|
دختر کوچولو پرسيد: اگر كوسه ها آدم بودند، با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟ آقای کی گفت : اگر كوسه ها آدم بودند: توی دريا براي ماهيها جعبه های محكمي مي ساختند، همه جور خوراكي توی آن ميگذاشتند و مواظب بودند كه هميشه پر آب باشد. برای آنكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد، گاهگاه مهماني های بزرگ بر پا ميكردند، چون كه گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است! برای ماهی ها مدرسه ميساختند وبه آنها ياد ميدادند كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند. درس اصلي ماهيها اخلاق بود. به آنها مي قبولاندند كه زيباترين و باشكوه ترين كار برای يك ماهي اين است كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقديم يك كوسه كند. به ماهی كوچولوها ياد ميدادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند و چه جوری خود را برای يك آينده زيبا مهيا كنند. آينده ای كه فقط از راه اطاعت به دست ميآيد. اگر كوسه ها آدم بودند، در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت: از دندان كوسه تصاوير زيبا و رنگارنگي مي كشيدند، ته دريا نمايشنامه به روی صحنه مي آوردند كه در آن ماهي كوچولو های قهرمان شاد و شنگول به دهان كوسه ها شيرجه مي رفتند. همراه نمايش،آهنگهاي مسحور كننده يی هم مي نواختند كه بي اختيار ماهيهای كوچولو را به طرف دهان كوسه ها مي كشاند. در آنجا بي ترديدمذهبی هم وجود داشت كه به ماهيها می آموخت: "زندگي واقعي در شكم كوسه ها آغاز مي شود" برتلد برشت
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/12/16ساعت 16:2 توسط مصطفی اعلایی حیدری |
|
در برهه ای که ما در ایران زندگی میکنیم، پیچیدگی خاصی در نهاد های مدنی، اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و ... بوجود آمده. است. اما نظرات افراد راجع به این وضعیت و چگونگی مواجهه با این چالشها متفاوت است. در پست قبلی، عنوان کرده بودم که این نابسامانی ها حتی روی کوه رفتن من تأثیر گذاشته، وای به حال امور مرتبط با آن. با توجه به التهابی که گریبان گیر جامعه شده و با توجه به خرد بعضی از بزرگان سیاست و جامعه شناسی، بهترین گزینه در مقابل این هرج و مرج، دروی از تنش و خشونت و تدبیر برای آینده است. به این ترتیب به دو هدف دست خواهیم یافت: اول آنکه با فروکش کردن التهابات، عملکرد ناصحیح دولتمردان برای آنانکه در غفلت به سر میبرند مشخص میشود و این عدم اعتماد ملی افزایش خواهد یافت و همگان را به سوی گامهای مثبت سوق میدهد و در پایین ترین سطح، مردم را به تفکر عمیق تری وا میدارد. دوم آنکه با تدبیر و آینده نگری و دوری از احساسات، می توانیم زمینه ساز رشد کشور را فراهم آوریم. آیا میدانید: داریوش کبیر با شور و مشورت تمام بزرگان ایالتهای ایران که در پاسارگاد جمع شده بودند به پادشاهی برگزیده شد و در بهار 520 قبل از میلاد تاج شاهنشاهی ایران را بر سر نهاد و برای همین مناسبت 2 نوع سکه طرح دار با نام داریک (طلا) و سیکو (نقره) را در اختیار مردم قرار داد که بعدها رایجترین پولهای جهان شد. سرفراز باد ایران... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/12/11ساعت 17:16 توسط مصطفی اعلایی حیدری |
|
روزها همچنان میگذرند و خورشید از مشرق طلوع و در مغرب فرو میرود. من همون آدمم با همون روحیه و طرز فکرر. عاشق ارتفاع و کوهستان. دلم لک زده برای یه صعود جانانه. خیلی وقته که هیچ برنامه ای اجرا نکردم. اتفاقاتی که بعد از انتخابات تو ایران افتاد خیلی ذهنمو مشغول خودش کرده. پاهام نای راه رفتن و کوله کشیدن ندارن. همیشه برنامه های انجمنو دنبال میکنم و گزارش برنامه هاشو میخونم و حسرت میکشم. منم یه زمانی همراه همین بچه ها بودم و هفته های پی در پی برنامه میرفتم. حالا دیگه از خودم بدم میاد. حس میکنم خیلی از فضای کوه درو شدم. دارم ماشینی میشم. اصلا نمی خوام اینجوری باشم. یه زمانی برام کامنت می ذاشتن و من دلخوش از یادداشت بچه ها. احساس میکنم ذهنم داره پژمرده میشه. یعنی میشه دوباره شونه هام طعم کوله سنگین رو حس کنه؟ میشه دوباره با بچه ها سرود ای ایران رو بالای قله ها بخونم؟ کفش کوهم به من یه جور دیگه نگاه میکنه! نمی دونم. شاید من زیادی به وضعیت مملکتم حساس شدم. ولی واقعا پاهام همکاری نمیکنه. می بینم که همنوردای دیگه برنامه هاشونو اجرا میکنن و مشکلی هم پیش نمیاد! دلم میخواد یه شب دیگه تو ارتفاع۴۵۰۰ تو چادر دراز بکشم و زوزه باد و بوران رو بشنوم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/11/17ساعت 10:47 توسط مصطفی اعلایی حیدری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اکثر اوقات ترجیح میدهم در شیب قله یک کوه باشم و گاهی در آن ارتفاع، حسرت خوردن یک فالوده را می کشم ...
|
|
RSS
|